چگونه می توانم... جای خالیت را با دانه های باران قسمت کنم؟ آندم که ستاره آرزویم دردادگاه ابرهای سیاه خفقان مرده است.. و رشته تسبیح در آخرین استخاره آمدنت از هم گسسته است.. و صدای ناله قلمم با حسرت صفحه سفید دلم را می پیماید و با جوهر سیاه بغض سپیدی دلم را به سیاهی نیامدنت بدل می کند... چقدر دیر است... دیگربرای روشن کردن شمع در سقاخانه آسمان هفتم زمانی نمانده است... کاش می توانستم تمام وجودم را برای دیدارت نذر کنم... و آنوقت با گلهای ابریشم طولانی ترین جاده آسمان را برایت زینت دهم.. تا شکوه آمدنت را ستاره ها هلهله کنند... و فرشتگان در آخرین دور سعی صفا و مروه از عطر یاس تنت سیراب گردند... و آنروز با روحانیت نگاهت "آسمان عرفات پراز خوشه نور می شود و خوشه چینان سفید پوش غرق در نورخواهند شد.. و آندم عشق بر ابلیس های تنفر سنگ خواهد زد... وبار دیگر شکوفه های سیب در منا برای تولد دوباره اسماعیل بارور می شوند.. و حوا در آسمان هفتم برایت لالایی غمبار سیب سرخ را خواهد خواند و آسمان با نگاه سرخ حوا خواهد گریست.... و حوریان با ندای داود از بلندای افق عبای آدم را برایت سوغات می آورند آندم نذر محمد ادا می شود.. و قران ختم می گردد... کاش فلسفه ماه نبیند آندم که با لبان خشکت مشک عباس را بر آب خواهی زد.. و صدای ناله تشنگان را که مد برایت می آورد.. و اشک چشمانت را که جزر با رسوایی زمزم برای یتیمان خواهد برد.. و آنروز آخرین فصل قصه یتیمی خوانده می شود.. و حوا دیگر برای راز سیب نخواهد گریست..!













نظرات